خیلی وقت بود که دلم برای استاد تنگ شده بود خیلی زیاد ؛ پیری و کهولت سن و سفر طولانی مدت او به امریکا ؛ دلم را به تاب آورده بود زندگی ام به او بسته بود بی تاب دیدارش بود می خواستم خاطرات بهترین روز های زندگی ام بار دیگر زنده کنم به من تلفن کرده بود و قار را ساعت چهار بعد از ظهر گذاشته بود ماشین را از خانه بیرون زدم و خیابانها یک به یک می گذراندم امروز همه چیز برای من شیرینی دیگری داشت مدتی نسبتا زیاد طول کشید تا به در خانه استاد رسیدم زنگ آیفون را زدم صدای از پشت آیفون شنیده شد در خانه باز شد خانه مثل قدیم بود اما کمی فرسوده شده بود اما همان گرمی قدیم را حس می کردم وارد خانه شدم صدای موسیقی دلنوازی به من می گفت باید با آن طرف بروم چرا که حتما استاد آنجا منتظرم است به طبقه بالا رفتم پیرزن به طرفم آمد و گفت کمی با ید منتظر بیاستم تا شهر بانو به سالن بیاید مثل همیشه قبل از هر ملاقاتی با ید خود را به بهترین وجه می آراست و همیشه با چهر های متبسم وارد می شد تا آنجا که می توانست زمانی که خسته است و یا حال خوبی نداشت از ملاقات کردن طفره می رفت دوست داشتم داخل اتاق می پردیم وسا عت ها به آغوشش می کشیدم اما باید منتظر می بودم به طرف تابلو ها رفتم بله داشتم به تابلو ها نگاه می کردم همه تابلو ها داستانی داشتند داستان زن اثیری ؛ داستان زندگی چادر نشینی ؛ داستان خانه ار بای ؛ داستان من صدای دلنشینش آرام آرام مثل همیشه داشتم می شنیدم شهر بانو مثل همیشه زیبا ولی فرسوده و با لبانی متبسم در حالی که پیرزن دست او را گرفته بود به طرف من می آمد
ساعت 3 بعد از ظهر مراد را به خاک سپردیم عجب دیاری دارد این گورستان همه یکپارچه خوابیده اند حس غریب و کشنده ای تمام فضا را پر کرده بود باورم نمی شد مراد مرده باشد حتی اشک هم از چشمانم سرازیر نمی شد باورش برایم سخت بود همه جا را سکوت فرا گرفته بود بود بعد از ظهر دلگیری بود مثل این که کور شده بودم هیچ کس را نمی دیدم هر چند عزاداری سردی بود هیچ کس جز من و اعظم و دکتر شکوفا و دو ماموری که من را دست بسته آورده بودند و روحانی که برای خواندن نماز آمده بود ؛ نبودیم مرد گور کن در حال پر کردن قبرو ریختن خاک بر روی جنازه مراد بود با فرود هر خاکی قلب و روح من با مراد دفن می شد به امید دیدار مراد زجر وسختی زندان را تحمل می کردم سختی و تنهایی زندان را با یاد مراد سپری می کردم اما حالا چه با ید بکنم گر چه دیگر برایم هیچ چیز مهم نبود نه در بند و نه آزاد اعظم وشکوفا از همانجا با من خداحافظی کردند و عازم فرودگاه وسفر به آمریکا شدند ناگهان جلوی خودم ماشینی پارک شده دیدم در یک لحظه من و دو مامور در ماشین بودیم و ماشین جنون وار به طرف خارج شهر به حر کت در آمد گیج و مبهوت مانده بودم سکوت و هراس قلبم را از جا کنده بود هیچ کس پاسخگوی من نبود فقط نگاه می کردیم نیمه های شب در یک منطقه تاریک هر سه ما را پیاده کردند و ما سه نفر ساعاتی را پیاده در بیابان و کوهها سر گردان بودیم تا اینکه به غاری رسیدیم خسته و کوفته و توامان با ترس از خودم می پرسیدم ؛این دو مامور با من چکار دارند ؟چرا سکوت کرده اند؟ چرا من بدون هیچ مقاومتی همسفر آنها شده بودم؟ من کجا هستم؟ دوباره تاریکی و تر س و تنهایی و سکوت ؛هیچ کداممان تلاش برای حرف زدن نداشتیم اما هر سه همسفر سفری دهشتبار و سخت شده بودیم آنقدر تر س بر ما غالب شده بود که هر سه به خواب رفتیم خودم را روی کلبه ای روی در یا می دیدم که امواج بلند هر لحظه مرا به جایی می کوبید هر چه فر یاد می زدم مراد کمکم کن هیچ کس نبود هیچ کس ؛ فقط مه بودو موج و کلبه و در یا ؛ سراسیمه از خواب بیدار شدم دیدم در جای تاریکی هستم دو نفر در حال خر خر کردن ؛ نوری به درون غار خزیده بود که علامت روز بود مدتی گیج بودم نمی دانم شاید یک ساعت شاید دو ساعت که یادم آمد بر سرم چه آمده ؛ دو مامور از خواب بیدار شدند سلام کردند بعد از 24 ساعت این اولین کلام ما بود و دوباره گیچ و بیهوش شدم یادم نمی اید چقدر در خواب و بیهوشی بودم اما خواب بهترین غذای من بود یک ماه در سلول زندان از خواب خبری نبود بازجویی صدای قطره آب و وحشت ؛ مثل اینکه فقط باید می خوابیدم دوباره وحشت و دوباره مه و کلبه و دریا ؛که سراسیمه از خواب بیدار شدم تاریکی وحشتناک ترسم را مضاعف کرده بود شب شده بود و دو مامور به خواب رفته بودند دوباره گیچ شدم و خوابم برد ترس بیهوشم کرده بود نمی دانم هر چه بود پذیرفته بودم زمان را میخواستم بگذرانم چهار روز به همین منوال گذشت غذای من آب بود و مختصر چیزی که همراه داشتیم از مکانی که به آن پناه آورده بودیم بی خبر بودم نمی دانستم کجا ست حتی به خودم اجازه سوال نمی دادم سکوت سکوت و سکوت می ترسیدم از اینکه بپرسم کجا هستم که عمر شادیم تمام شود هر چه بود از آن سلول لعنتی بهتر بود راضی بودم وهمه چیز را پذیرفته بودم دو مامور جوان هم وضعیتی بهتر از من نداشتند مجبور بودم سکوتم را بشکستم جملات در این مدت از یادم رفته بودند زبانم بند آمده بود و تارهای صوتی من نابود شده بودند بالاخره سکوت را شکستم دو مامور بیچاره که اجازه حرف زدن نداشتند از جواب دادن طفره می رفتند در سکوت چشمانشان حرفهای زیادی با من داشتند از نگاه آنها نگرانی و ترس حس می کردم اصرار نکردم تشنگی مرا اذیت می کرد به فکر چشمه و رود خانه بودم صدای وهم انگیز غار و تنهایی ؛وحشت را دو برابر می کرد به خواب عمیقی رفتم دو باره کابوس دیدم در کلبه ای روی در یا شناور هستم که مداوم با امواج به کوهی می خوردم همین کوهی که اکنون در آن مخفی بودیم سراسیمه از خواب بلند شدم روی زمین پهن شده بودم و نور کمی غار را روشن کرده بود صبح بود ؛ صدای پا از بیرون شنیده می شد که هر لحظه به غار نزدیکتر می شد صدای نفس ها در سینه حبس شده بود یک نفر حتما ما را تعقیب کرده چشمانم را بستم همه چیز را به خدا سپردم یک نفر وارد غار شد مردی بلند قد و لاغر؛ دو مامور کمی با او حرف زدند و بی هیچ سخنی آماده نقل مکان به نقطه ای نا معلوم دیگر ؛ من مسخ شده بودم به دنبال آنها اگر در چاه هم می رفتند می رفتم بوی آزادی می دادند سه روز پی در پی در بیراهه ها می رفتیم روز ها می خوابیدیم و شب ها با مسیر ستاره ها حر کت می کردیم خستگی و نگرانی وجودم را متلاشی کرده بود تا به غاری دیگر پناه بردیم مرد راهنما ما را تنها گذاشت و رفت .دوباره سکوت و تنهایی ؛ غار کمی بزرگتر بود صدای قطرات آب از جایی به گوش می رسید دسته ای خفاش از غار به بیرون پرواز کردند آرام در گوشه ای از غار نشسته بودم و با چشمانم اطراف غار را ورانداز می کردم ناگهان با صدای عجیبی در جایم میخکوب شدم صدا هر لحظه بیشتر می شد قبض روح شدم بی اختیار به دو مامور چسبیدم حیوانی وحشتناک بدون توجه به ما از غار بیرون رفت حتما پناهگاه اصلی اش بود و با ید انتظار ش را داشت که دوباره برگردد دیگر جرات خواب رفتن از من گرفته شد با ترس درون غار قدم زدم غار نسبتا بزرگی بود پر از ابشار های سنگی به اشکال متفاوت هر کدام شکلی بودند به دنبال صدای اب رفتم صدا نزد یک بود اما معلوم نبود صدا از کجاست ؛ بوی تعفن همه جا را پر کرده بود